![]() |
![]() |
|
| اینجا همه به هوای تو وضو گرفته اند بیا............ |
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:16 توسط حمید. |
|
|
سلام بر سارا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 9:42 توسط حمید. |
|
|
بازم نازی....! به نام آنکه از دنیاست بیزار... دوباره قصۀ تلخ آدم ، دوباره غصۀ متروک حوّا ، دوباره خلقت غمگین انسان ، دوباره هجرت بغضناک هابیل ، دوباره سورۀ بلند گریه ، دوباره آیۀ مغموم تنهایی .... دوباره الف لام میم ..... دوباره الف مثل آه ، میم مثل مرگ ، مثل ماه گرفتگی.... دوباره الف مثل اشک ، میم مثل من ، مثل مهدی.... دوباره الف مثل درد ، مثل پائیز ، مثل شبی که خاطرات مرا با خود برد... دوباره اشک مثل من ، مثل نازنین ،مثل حکایت چشمهای بارانی ام.... و من.... ومن دیوان گریه هایم ، دفتر سپید اشکهای معطر، آخرین مسافر قطار بی کسی بر ایستگاه متروک غم . در روزی که عشق را با چشم خود وداعی سرخ گفته ام وسبزی قنوتم را به خاکستر هبوط هدیه داده ام.... و من... ومن تندیس تنهایی ام با معجری از گریه ، آستینی نمدار از اشک وکفشی که بر برف بی کسی پای میگذارد... و من... ومن جوهر اشکم بر خودکار بی سر وسامانی خویش در موعدی که دفتر دنیا برای میزبانی واژه های تنهایی من جای کم دارند... ومن ... ومن اذان اشکم به افق گریه ، لحنی غریب که ا ز بلندگوی تاریخ درد پخش می شود ، صدایش همۀ اقیانوس را می گیردوماهیها حدیث بی تابی سر می دهند... ومن.. تنها ایستاده ام بر مزار یار واینگونه با او سخن می گویم: عشق من ، معشوق بارانی ام.. حوالی گذرگاه عروجت ، شمع روشن کرده ام تا شب آمدنت را گل باران کنم... نزدیک ایستگاه آشنایی مان ، هزار کبوتر سپید نذ ر آسمان کرده ام تا روز میلاد دوباره تو ، پرواز را جشن بگیرم.... کنار دلتنگی شانه هایت که بوسه گاه من بود به تمام ساکنان آسمان ستاره هدیه داده ام تا سحر دوباره دیدنت بوی نور بگیرد.. ود راتاق تنهایی ام به عکس تو اقتدا کرده ام ونمازم تنها یک رکعت انتظار شنیدن لحن مهربان توست. ورکوع ام پیش چشمان معطرت سجدۀ دلتنگی های من است... مهربان من... رفتی ، اشک به سراغم آمد چون جغد شبزده ای که به ویران سرای چشمانم ناله می کند....! رفتی ، مهتاب غصه ها شب گیسوانم را سپید کرد وسحر با تو بودنم را سیاه....! رفتی ، دفترم که پر از ترانه های قلب تو بود مرثیه گاه بغض و ماتمکده گریه شد....! رفتی ، شبنم های اقاقی این حوالی خشک ، ورد مدام چشمان شد و ذکر لبان خشکیده ام...! و رفتی .... دلت آمد مرا تنها بگذاری.....؟؟؟ دلت آمد مرا با تقویمهای پر از عزا هم خانه کنی...؟؟؟ دلت آمد اشک مرا بر سنگفرش تنهایی ببینی ....؟؟؟ دلت آمد نازنین از زین افلاک به زمین خاک بیفتد....؟؟؟ نه می دانم که تو مرا تنها نگذاشتی ، این رسم زمین است که ملکوتیان از حریم خاکی اش زودتر رخت بربندند....! وباز سخن می گویم : برگرد؛ مگر نگفتی تا آخر دنیا سبز می مانم؟ حالا چرا خزان زده شده ای بید مجنون من...!؟ برگرد؛ مگر نگفتی با تو آن سوی ستاره ها خانه خواهم ساخت؟ حالا چرا خود به آسمان رفته ای و من هنوز در زمینم...!؟ برگرد؛ مگر نگفتی بر ضریح شانه هایت دخیل می بندم تا اذان با تو بودنم از مناره نور بالا رود؟ حالا چرا فقط از مسجد قلبم صدای عزا می آید..!؟ برگرد؛ مگر نگفتی عاشقان آبروی جهان اند؟ حالا چگونه در این خاک بی آبرو بی تو بودنم را توجیه کنم...!؟ نه تو نرفتی که برگردی ؛ تو همین جایی ! مثل گلی که لای کتاب خاطراتم خشک شده ، مثل شاه بیت غزلی که نور دیوان تنهائی ام است. تو نرفتی که برگردی ؛ تو همین جایی ! مثل مضرابی که سیمهای گیتارم را به رقص وا می دارد ، مثل مادرم که از دور می خواندم : نازنین بلند شو، عشقت آمده است . تو نرفتی که برگردی ؛ تو همین جایی ! مثل گلدان شمعدانی که روی پله ها ایستاده و به رنگ گونه های خیسم زل زده است . مثل قایقی که به جزیره لیلی می اندیشد ، تو ایستاده ای در کتار ساحل چشمهایم ومن مسافر همیشگی چشم توأم..... تو نرفتی که برگردی ؛ تو همین جایی ! مثل آوای ملکوتی باران بر دل نازک شیشه ، تو تنها صدای طپش قلب منی . مثل هوای ابری امامزاده تو طراوت روح مؤذنی که روح خسته ام را جلا می دهی..... و تو هنوز همین جایی ، چون سروی رسا ایستاده بر قلب من گرچه دیگر هوایی نیست تنفس کنم............. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:46 توسط حمید. |
|
|
از زبان غم گرفته وهنوز پر از حرفهای عاشقانه نازی.... به نام حال مجنون وقت دیدار.....! از طلیعه چشمان غبار گرفته روز، تا بی انتهای نارنجی غروب ، از سپیده معطر دشتی تابناک، تا هوای ابری این سوی زمین ، دلم به وسعت یک یلدای تاریک گرفته است..... دلم به اندازه تاریخ مشرق زمین یخ زده ونای سو سوزدنی ستاره ای کوچک در آن نیست . دلم به فراخناکی بغض زمین ، چون فریادی در گلو مانده ، هق هق می کند... دل ؛ آری دل ، معبد هزار راهب گوشه نشین است و آشیان کوچک پرنده ای بی جفت. دل ، رمز تنهایی است و راز حضور در آفاق وسِّر عالم بالا که ناسوتیان ملکوت گردا گرد حضورش ، خاک گِل شده را سجده می برند....! اما دلِ من دل نیست, دیوانی از گریه است و غمکده ای از اشک . واشک ، ابتدای خلقت من است . دیر گاهی که خالق از حضور من ، مست می شود وباده تبریک او، نوشانوش عرش ، به فرش می ریزد ! ومن آغاز می شوم: یک دست فرصت عاشقی و یک دست گناه تنهایی ، گناهی که به جرم آن ، مصلوب بی کسی می شوم ومسیح گریه های من اشک ریزان ، باز به آسمان می رود . ومن چون مریمی هنوز باکره ، بی هیچ مسیحایی و بی هیچ معجزه ای ، به گهواره خالی از آیه های عاشقانه می نگرم. نای خیره شدن به این حوالی مسموم ندارم که همه حضور یهوداست که به فرصت تنهایی من چشمک تبهکارانه می زند....! و من هنوز تنها ایستاده ام در معبر بادها ، بر معبد فریادها . یک سو، گوری از نا امیدی به کفن می کشاندم وسویی دیگر نوری از امید به وطن می خواندم. ومن مانده ام مرگ بهتر است یا تنهایی وتنهایی مرگ من است . مرگ جسم آمیخته به غبار ویرانه های جغد نشین.، مرگ دوری از دوستان.. اما تنهایی من ریشه در معشوق دارد ، از عشق آب می خورد و میوه اش جنون است . ومن لیلی این جنونم . معشوقه عطش، محبوبه باران و معصومه ای که عصمت اش هنوز پابرجاست. خسته ام ؛ اما پایم هنوز به دویدن ، جراتم می دهد . شکسته ام ؛ اما دستانم مرا به آفتاب دعوت می کنند وقنوتم هنوز بوی خدا می دهد. هنوز گیتارم ، سبز می نوازد . هنوز مادرم بوی بهار میدهد وهنوز خواهرانم با چشم عشق به من امید دارند....! من مرده نیستم که تابوت تنهایی مرا با خود به گور سپارد. من زنده ام و از این روزگار غدّار هراسی ندارم. من هنوز شیرینم ، گرچه فرهاد رفت وتنهایم گذاشت.....! من هنوز عاشقم ، گر چه عشق را این روزها انالحق گویان بر سر دار می برند ....! و من هنوز نازنین ام ...! دختری از نسل آفتاب ، از تبار آریایی نور و ایمان. من خود مسیح ام که هیچ طوفانی به صلیبم نخواهدکشانید . من نورم چون پاکم ، با شرف ، با ایمان ، با صداقت..........! و من برمی خیزم حتی در این تاریکی...! از نور قلب شکسته ام چراغ می سازم وبا دستهای خسته ام ، بت های تنهایی و نا امیدی را در هم می شکنم وتبر را بر دوش خود می گذارم که من خود خدایی دیگرم ، بی هیچ واهمه ای از خیل نمرود روزگار و هیمه آتش او! من کوه دردم از جنس شیشه ! از انعکاس نور بر آینه های عشق وامید وخاطره ..! آسمانم گرچه از ابرهای گریه پُر است اما ستاره های بارانی آن ، دشت دلم را نورباران می کنند . و در این حوالی نمناک ، تنها به خدا می اندیشم...! همو که در اوج تنهایی ، تنهایم نگذاشت ونعمت اشک را به من هدیه داد، تا دلم را جلا دهم وقلبم را صفا ، دم بگیرم وباز دم از عشق بزنم ...! و من بر میخیزم تا سجده اش برم . جانمازم را بر پشت بام تنهایی ، پهن می کنم و چادر نمازم ، حی علی الصلاتی است که از مناره های مسجد بلند است. و من دوباره از نو خلقت می شوم این بار با گلی از جنس دعای جبرییل در آغوش سبز عشق............! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:37 توسط حمید. |
|
|
نه به خاطر تو ، به خاطر چشمهایت؛ که جا ماندند حوالی زمین خوردنم. وگریستند در تمام سالهایی که تنها بودم! نه به خاطر ابر، به خاطر باران؛ که میان خاطره وپنجره ای از شمعدانی، نمی به گلدان گریه هایم داد . وبه خاطرم آورد ساعت شرجی دیدار تو را! نه به خاطر پاییز، به خاطر برگ ؛ که بهار آمدنت را جشن گرفتند، تمام درختانی که باغچه کودکیمان از بی کران نور قرض کرده بود! وبه خاطر ایستگاه آخر زمستان ؛ که تنها مسافرش بعد از فرشته سپید برف، رد کفش شاعرانه تو ، بر بلندای دشت نوشته های انتظارم بود! اینجا ایستاده ام تنها تر از ژنده پوش خیابانهای نیامده، پر ازته سیگار شنبه های متروک، وعطر تندی که بوسه های آتشین عشق را به یاد می آورد! ودر گوش تمام دیوارها فریاد می زنم: " آهای آجرهای این حوالی ، رد یادگار خونین من بر تنتان، هنوز نم دارد. که اینگونه پنجره ام نامم را بسته اید! رها کنید زخمم را ، طلسمم را ، اسمم را که اینجا آخرین بانوی هلال چهاردهم ، بی هیچ خسوف و ابرکی ، به دیدار من آمده است ....." وتنها خش خشی که می شنوم: صدای آمدنت، بر برگ ریزان این کویر بهت زدۀ بی باران است...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:31 توسط حمید. |
|
|
یک چشم ، جمعه و یک چشم ، نیمه شعبان.. یک دل ، کعبه و یک روح ، سامرا.. یک قرن ، دلواپسی و یک روز ، اطلسی... آری یک روز.. یک روز که تو می آیی ، از پس ابرهای همیشه غبار آلود ، آری یک روز.. یک روز که خدا از دل نوشته های اطراف جبروتش نام تورا بلندتر صدا می کند وتورا می خواند، پاسخ می گویی و رسالت عشق دوباره آغاز می شود.. آری یک روز.. یک روز که من ما می شویم وشاید گرداگرد حلولت را گل باران کنیم.. آری یک روز.. یک روز که انسان راست است وقصه اش بی هیچ حور وپری وشهرزادی ، یک راوی بارانی دارد که رمز آمدنت را نور می پاشد.. آری یک روز.. یک روز که می آیی ، همان روزی که سالهاست وعده اش را شنیده ایم از کتاب بال مرغان دریایی .. از خط نوشته های رسولان آینه ها.. از آواز پرنده های معطر .. از حس جبرییل.. از صدای طپش قلب آدمیان.. از همه جا.. آمدنت را شنیده ام که می آیی ؛ واین قصه نیست ، حقیقت است..! که می آیی ، که می آیی ، که می آیی...............! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:31 توسط حمید. |
|
|
شهری پر از ننگ وعفن ! لاله تو مذبله کفن ! آدم تو وحشت گم گم ! حوا عزاداره تو تن ! سینه عمارت سقوط ! دل شده معبد هبوط ! شیطان به انکسارما ، تف می کنه دهن دهن ! کتیبه ها مکتوب شب ! قصیده ها مقصود تب ! ببین که له شده غزل ، به زیر چرخهای ترن ! نه تو تویی نه من منم ! فقط دم از غم می زنم ! مونده رو دیوار عطش ، اسمی به نام تو ومن ! شهری پر از صلیب و دود ! گونه عاشقی کبود ! ما روبه مسلخ کشیده ، قاتل یاس ونسترن ! ای شاهد عاشق تبار؛ در انزوای این بهار، به صورت پائیز وشب ، سیلی بزن جسارتن ! بذار بپوسه این زمین ! این فصل شب نگارکین ! بذار طلوع کنه خدا ، ازپشت کوههای وطن ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:30 توسط حمید. |
|
|
سلام چراغ قرمز، از افقِ سبزِ دور ماهیِ سفرۀ عید ،صدای نابِ سنتور سلام خروس لاری ، ساعتِ کوکِ هر روز نگاه سبز باغچه ، اذان مشتی نوروز سلام سپیده خانم ، تا لنگ ظهر نخوابین شب اومده تو کوچه ، پاشین بیاین ببینین نگاه کن از اون بالا ، صدای کفتر میاد اسم کلاغا فقط ، وقت کلاغ پر میاد نگاه کن از تو دیوان ، کی شعر ناب می خونه کی از ترانه زنده ست ، کی پیش دل می مونه نگاه کن از تو کتاب ، چه بوی نونی داره کوکب خانم دمش گرم ، هنوز چه جونی داره نگاه کن از اون بالا ، تا ماروهم ببینی آرزومه به خدا ، یه بار پیشم بشینی ما بچه های پایین ، عشقِ چراغِ نفتیم به جز کنار کوره ، هیچ جادیگه نرفتیم به جز شبای یلدا ، هندوونه نخوردیم فقط به این زنده ایم : که تا حالا نمرده ایم به جز تنورو گندم ، ترانه ای نگفتیم از پشت بوم به جز غم ،هیچی دیگه نّرُفتیم عشقای ما همینه ، دمپاییهای پاره روزا ی بی خورشید و شبها غم ستاره هزار ساله تو خونه ، گوشت ونخود ندیدیم گازوئیل و نف سیاه ، این طعم ُ ما چشیدیم پیک نیک بی گازمون ، فسِ فسِ دیگ خالی عجب صفایی داره ، این سفرۀ خیالی صفرای گندۀ درس ، کتابای سیر شده مُخای پیر وخالی ، دستای زنجیر شده شلوارای جذامی ، جیبای سوراخ وپاس مشغله ذهن ما ، تو فکرِ جُف شیش طاس آینۀ خونمون ، از عکس ما سیر شده بابا که یادش بخیر ، مادرمون پیر شده نوار موسیقیمون ، نوای مرگ موشاست کنار خونۀ ما ، مدرسۀ تیز هوشاست مدرسۀ نمونه ، آدمکای زیبا ماشینای اونجوری ، برو ولم کن بابا موهای ژل کشیده ، دخترای چشم سیاه پیتزایی ورستوران ، نس کافه وچای به راه نمی دونم چی بگم ، بیمه عمر وماشین لیلی ومجنون اونان ، یا فرهاد و یا شیرین کمیتۀ امدادو دفترچۀ دل ما یه مشت برنج وروغن ، حلال مشکل ما مقوا وپلاستیک ، کارتن خواب وبدبختی عکاسی وتبلیغات ، چه رقیب سر سختی دورۀ هشتم رسید ، به این بابا پول بدین به مادرای بدبخت ، پیک نیک وکپسول بدین به تیمای ورزشی ، توپ وتور وگُل بدین با هم برین خیابون ، جونونا رو هُل بدین به لاتای محله ، شراب وسیگار بدین به بچه های سوسول ، سنتور وگیتار بدین امسال رقیب نداریم ، هرچی رأیه مال ماست امسال که سال عشقه ، بگو که سال، سال ماست ای بابا بی خیال شو ، می برنت اسارت تموم زندگیتو ، میدی به باد غارت ما که چیزی نداریم ، بذار دیگه نگندیم گریه که جای خودش ، باز الکی نخندیم دوباره باز داش آکل ، رو دست من خال کوبی زندون وحبس و سلول ، داداش، چطوری؟خوبی؟ الحمدلله لوتی ، یه چن روزه ول شدیم کاریت نباشه حالا ، یه کمی عاقل شدیم نمیبینی سبیلُ ، کوتاهِ کوتاه شده ریش نگا کن داداش ، ببین چقد ماه شده رئیس زندون می گفت ، برات یه کاری دارم بر وپیش فلونی ، بگو که من بیکارم یادت باشه که رفتی ، یقه تُ باز نذاری ریش بلند وتسبیح ، هیچی دیگه نیاری خلاصۀ ماجرا ، ما هم که آدم شدیم میون جُل پاره ها ، عاشق پرچم شدیم سلام چراغ قرمز ، سبز اگه شد، ما بریم مث شما که نیستیم ،آخه ماهم کار داریم آخه ماهم آدمیم ، کارمند این شرکتیم با مدرک دکترا ، تی میزنیم ، راحتیم..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:28 توسط حمید. |
|
|
دنیا بذار بچه بشم سفر کنم به کودکی ؛ سفر به عمق گریه ها , به دنیای پستونکی..! منو ببر به دشت دل بذار تو ابرا بپرم دنیا، دوباره نی بزن می خوام تو رویا بچرم..! بذارکه بوی شیر بده طعم دهان مرده ام این تن دیگه خسته شده بس که کثافت خورده ام..! بذار که کوک دل بشم به ساعت همون روزا وقتشه آتیش بکشم به قلب آتش فروزا..! بذار که بچگی کنم یادم بره غصه ودرد دل تنگم از کلام زن خسته ام از واژۀ مرد بذار که مادرم بیاد لالای موندن بخونه روی سرم دست بکشه تا صبح کنارم بمونه بذار از این کوچه تنگ سفر کنم تا آسمون می خوام برقصم توی ماه دنیا برام شعری بخون دنیا بذار بچه بشم بذار که زندگی کنم تو کودکی بمونم و همیشه سادگی کنم....... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:22 توسط حمید. |
|
|
از اوّلِ دشتِ نم کشیده ، تا آخر ِخشک ِاین حوالی ، یک آب وهوایِ آسمان کش ! باران عطش به قحط سالی ! یک هاویه مُرده هایِ خوش نام ! یک میکده زنده های ِمُرده ! یک مزرعه تکثیرِ مترسک ! یک سینه خدایِ زخم خورده ! ابریقِ هوس به دستِ ساقی ! یک کوزه پرازصدایِ شهوت ! ناموس غزل بکارتش مرد ! شمشیرِ هوی به قلب ِغیرت ! عیسی به صلیب ِغصه مصلوب ! نفرین به هجوم ِکینه ها باد ! موسی شده تشنه بر شهادت ! آوخ ز حلول ِگاوِ ایراد ! حوّا به صفِّ شلوغ ِماتیک ! آدم به زِنا وصیغه مشغول ! یک ساحره با لباس ِاِحرام ! گردیده نشان ِحجِّ مقبول ! انسان دگراز خدا نترسد ! هنگامۀ مرگ ِاین زمانه است ! ای ماه بلندِ پشت ِآفاق ؛ هنگام طلوع دراین شبانه است ! این جنگلِ شب نمای ِتکفیر ، موجی زشلختگی ِبرگ است ! ای حضرتِ جان ستان ، فرشته ؛ برخیز بیا که وقت مرگ است ! لا حول ولا از این جماعت ، ای پشتِ محاق ِغصه بر خیز ! این مردمِ مُرده را بسوزان ! ما را به ظهورِ خود درآمیز ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 19:43 توسط حمید. |
|
|
مرا ببخش ، جسارتی نیست علوفه خشک این بیتهای نم کشیده را پیش اقاقی پوش کتابهای دوره شده ات! ما اکسیژن این دنیا را با یک ته سیگار ترانه ات عوض نمی کنیم! یغما " ترانه کوک نکن ؛ داریم به آخر می رسیم! یه عمره فریاد کشیدی، بازم هنوز دلواپسیم! یغما " ترانه کوک نکن، غصه دلت رو میبره ! خندۀ این قوم غلط، از صد تا دشنام بدتره! این گزمه های شبزده، مسکوک یک ریالی اند! فقط دروغ حقیقته ، ترانه ها خیالی اند! کوچه قهر وآشتیمون، دهلیز تو به تو شده! قابله معصوم شهر، شبیه مرده شو شده! آهنگی از مردن شدیم، با ریتمی از آه ونیاز! زخمه به زخممون نزن ، قاصدک ترانه ساز! یغما " یه نوحه تازه کن، بذار فقط گریه کنیم! تو مرثیه قد بکشیم، ترانه رو خط بزنیم! بذار تو زهرِ خنده ها، به اشکامون بها بدیم! بذار جماعت بدونن، ما هم سکوت بلدیم! یغما ترانه کوک نکن...........! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:47 توسط حمید. |
|
|
افسانه حافظ اگر انکار شود، حقیقتِ بامدا د، طلوعی ست زبانه کش ، در بهت این خاموشی! در سرزمینی که واژه هایش ، از مشرق شعر آب می خورد ! ویرانگاهِ مرثیه ، خنجر به گلوی غزل ننهاده باشد ، ترانه ، عمارتی است قد کشیده ، از دل ِچراغهای سبز، تا عبور کنیم، از این جماعت سرخ پوش! اینجاست که باز دفتر می گشاید "یغما "، و گلِ رویش تا نهایت موسیقی ، ترانه بیداری را از بر می خواند! وتا مرز حنجره ، فریادی علم می کند در آستین ! قلمش بوی باران گر ندهد ، هزار نسیم از جوهرش ، طوفان می شوند ! یغما ؛! ضریح سبز ترانه ات را دخیل بسته ایم، تا نگاهمان از خونکده این شب پر غرور، نمی باران آرامش بگیرد ! نامت را به یغما نبرند؛ که "گلسرخی" آن روزها، "گلرویی "این روزها را اشک ریخته بود............!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:9 توسط حمید. |
|
|
بر بوریایی از اشک کفنم کنید، وبردست تبسّم، تشییع! هنگام نماز میّت یک تکبیر، اضافه تر کنید، با این نیت که : " این جنازه ، هنوز منتظر است!!!" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:8 توسط حمید. |
|
|
به نام نان، خدا از یاد می رود... وخرما، صلیبی ست بر دوش ما! تمام شعرهای جهان دروغند وهمه خدایان زمین شاعر! بامن از بدرود آفتاب سخن مگوی، سلامی نهفته در آستین دارم، تا مرز آسمان، بوی خورشید می دهد! خانه مصائب آدم منم ، رواقی خفته بر بیراهه گور، با تبسم مسیح زنده می شوم وعصای موسی از دریا عبورم می دهد ابلیس تلنگرش نیشی ست بلرزاندم تا اوج خدا بوی علی می دهم! در نخلستان تنهایی اش ریشه می گیرم، وچاه اشکهایش، جزر ومد سکوتم را، هیهای خدایی می کند! به نام علی، خدا به یاد می آید وخرما بر دوش ما، باری است تا یتیمان آغاز شوند!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:7 توسط حمید. |
|
|
خون می خورم وسرفه، بر سر این سفره، ترکش وپوکه وخردل، عطش وباروت ومنور، وسرنگی که کربن بی کسی تزریق می کند!! باور کنید من از جنگ نیامده ام، تمام من، روزی بر سر دستها تشییع شد. وناتمامم را سنگباران کردم، تا از خواب ابدی بلند شود! کهفی از نان به نرخ روز خوردن است و کهولتی از زخمهای عفن آلود این روزگار که هویت می فروشد! مرا ببخشید که به عطسه افتاده ام ، عطر پیراهن امروزتان کمی تند است! این پیرزنهای سر کوچه همه از اسم من می ترسند، که من بوی مرگ می دهم. وفراموش کرده اند، لباس خاکی مرا، فقط عزراییل می شناسد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:5 توسط حمید. |
|
|
دوباره باز بی خبری ، دوباره نصف گم شده! دوباره خاموشی وشب، فریاد این مردم شده! دوباره تو دوباره من ، بی ما شدن در کنج تب! دوباره از یاد تو رفت ،خلوت من با دل شب! دوباره یک دیو پلید ، در بهت قصه های بد! دوباره غیبت کسی ،که از کتابها می اومد! ای سرزده از روافق ، از انتظار دل بگو! دوباره باز ترانه شو، از دریا وساحل بگو! بگو که شاعر سکوت ، فریاد از سر می گیره! مرغ سپید زندگی ، از قفسها پر می گیره! بگو که تو سفره ما ، می پیچه عطر خوب نان! تو شهر ما پیدا میشه ، اون مرد توابرا نهان! ای غزل همیشگی ،نبض طپیدن سرود! بگو که این ترانه ها ، دوباره باز قصه نبود! باما بیا سر بزنیم ،به خواب خوب پریا! شاید قلم خط بزنه ، دوباره دوباره ها! با ما بیا با ما بیا ، دنیا رو از سر بگیریم! رویای آسمونی رو، از خواب بهتر بگیریم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:4 توسط حمید. |
|
|
دیوان گریه هایم را باز کن ، غزل اشک را زمزمه کن ، در قافیه های بی کسی پلک بزن ، در وزن عطش ، جاری شو ، در مطلع تنهایی ام ، ناله پوش باش ، و در تک تک ابیات دل مردگی ، برهنه شو ...! اینجا کسی غریبه نیست ، تویی ومن ، قلب تو و هزاران سلول وجود من ، اینجا قلم است وقدم ، باید نوشت وگام برداشت ! باید خواند و گریست ! وباید در هر ثانیه ، دقیقه ای از عشق شد ! دیوان گریه هایم را ببند ، اشکهایت را بارانی تر کن ، حالا سبک شو ودر آسمان پرواز کن ... آنجاهم کسی غریبه نیست ، تویی وخدا ، قلب توو هزاران فرشته پاک خدا ، چشم بی دلی ات را بگشای ، ونگاه کن: همۀ اثیریها ادبیات عروجت را حسرت می برند.!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:3 توسط حمید. |
|
|
غریبه، هم سفر، بانوی تنها ! نشستی بر شب ِ ممتد غمها ! غریبه ، نازنین ، تن پوش جاده ! شکسته قلب تو، این قلب ساده ! ترانه مُرد وسازی نوحه اش خوند ! تو رفتی ونگاه من به در موند ! تو رفتی ،خونه مون ، خوناب بد شد ! گلومون ،خوندن از مرگُ بلد شد ! تو رفتی ، رفتنت ، بغضی دوباره ! به جاده مونده بود، چشم ستاره ! ستاره ، آی ستاره ، آی ستاره ! غریبه ، قلبمون ، غمگین وپاره ! همون قلبی که روزی ،عاشقت بود ! اگرچه پیش تو، نالایقت بود ! زدی خنجر به سینه ، با عبورت ! هنوزم خالیه ، جای حضورت ! بیا برگرد و بامن ، تازه تر شو ! بیا با این غریبه ، هم سفر شو !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:1 توسط حمید. |
|
|
زمین بود وغباری گم درا فلاک! زمان بود و د قایق رو به رفتن، کنا رسایه ها، مهتاب می مرد! صدایی از تو بود در سینه من.. یکی در قله ها آز آسمان گفت، یکی در بی کسیها ماه شب شد! در آن وحشت که رویا شعله می زد، درون سینه ام دریای تب شد! به ناگه آسمان لبریز عشق گشت، تمام چشمم من باران دل شد! سپیده در خیال شب درخشید، که ازنورش ،غرور غم خجل شد! ستاره در هیاهو چشمکی زد. نسیم از عطر رویا خوشتر آمد! تو از یاقوت ناب آوا شنیدی، به دست آسمان انگشتر آمد! بنفشه راز خود با لاله ها گفت. در آن پژمردگی یک شاخه رویید! سکوتی در سپیده شعله ور شد. قناری در قفس پرواز خود دید! در آفاق ملائک گفتگو بود. خدا باهر فرشته خنده می کرد! دل من در تبسم از نگاهت، وجودش را زگل آکنده می کرد! منم آن شمع که در شام شکسته، برای قلب تو آهسته پژمرد! دلی را از هوسهایش جدا کرد، ونزد تو کنار لاله بسپرد! توهستی تا غزلها را بخوانی... توهستی تا آز آتش گل بسازیم!!! توهستی تا من آرامش بگیرم... تو هستی تا خدا ما پل بسازیم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:58 توسط حمید. |
|
|
نماز اول وقت انتظار، بی تو همیشه قضاست..! وصد بار گر ادا شود، باز بی معناست..! برگرد؛ اینجا همه وضو گرفته اند، حتی با قطره آبی که به اصغر نرسید! برگرد؛ دلها پر از خسوف بی تو بودن است! شرابی به جام دلمان بریز، هنگام اذان است، برگرد؛ نمازی به رکعت نگاهت ، رکوع کنیم! برگرد؛ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:53 توسط حمید. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 آبان 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|